خیلی سر و صدا میکرد .

باعث سلب ارامش شده بود . دلم می خواست خفه اش کنم .

یا حداقل با چسب دهنش رو ببندم .

خیلی با خودم کلاانجار رفتم . ولی نشد که نشد .

رفتم توی حیاط .

رو کردم بهش و خواستم دمپایی توی دستم رو به طرف اش پرت کنم .

که یکدفعه دیدم جوجه کوچولوی کلاغ روی زمین افتاده و مرده .

یه دنپایی هم  روی درخت گیر کرده .

از فکرم کلی خجالت کشیدم .

اخه کلاغ تفلک چه گناهی داره که صداش اینجوریه که بقیه فکر می کنند مزاحمت ایجاده کرده .

از اون روز به بعد کلاغها رو دوست دارم .مثل خیلی چیزهای دوست داشتنی این دنیا .

خیلی چیزها هستند که در نگاه اول مزاحم هستند ولی اگر دقت کنیم اینطوری نیستند .

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سروناز

ندا جونم سلام بازم مثل هميشه قشنگ می نويسی ندا جون تو اين مدتی که تو نبودی دوران خوبی رو نگذروندم ولی خيلی بزرگ شدم اگه دوست داشته باشی می تونی بزرگ شدنمو تو نوشته هام ببينی بهد نظرتو دو موردشون بهم بگو نظرت واسم مهمه

مجتبی

سلام دوست خوبم خيلی ذوق کردم وقتی ديدم آپ کردی فکر نمیکردم دوباره شروع به نوشتن کنی نوشتهاتم که قشنگتر شده منتظر بقيه حرفای قشنگت هستم. هميشه شاد باشی .

الهه

سلام دوست خوبم زیبا بود خوشم امد امیدوارم همیشه موفق باشی به وبلاگ خرابه ما هم سری بزن خداحافظ یا علی

کاروخ کردستانی

باورهاي خيست را. حتي پشت پنجره هم بگذاري. تا ديگر نم پس ندهد كلاغي سر ميرسد ميربايدت......... ندای خوبم سلام ... عالی نوشتی .... خیلی منتظرت بودم

حمید

سلام خیلی جالب بود.

علی

سلام کاملا باهات موافقم .

علی پناهی

سلام.من علی هستم پسر خاله....وبلاگ شما رو کم و بيش خوندم.جالب بود.مجتبی چطوره؟ يه نفر... يه جايی... تمام روياهاش تويی... وقتی که به تو فکر ميکنه... احساس ميکنه که زندگی واقعآ با ارزشه... پس هروقت دلت گرفت... اين حقيقت رو بخاطر داشته باش... يه نفر... يه جايی... بيقرارته...