ميخواستي چي رو ثابت كني ؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شنيدم كه دوباره اومدي و سر زدي .

شنيدم كه  از من دوباره سراغ گرفتي .

شنيدم كه تو روز تولدم اومدي .

مي خواستي چي رو ثابت كني ؟

مي خواستي چي رو بفهموني ؟

مي خواستي بگي كه هنوز روز تولدم رو يادته .

مي خواستي بگي كه هنوز اون خاطرات رو يادته .

مي خواستي بگي كه هنوز قول و قرارهات رو يادته .

مي خواستي چي رو ثابت كني ؟

وقتي  فهميدم كه اومدي . اصلا از اينكه نتونسته بودم ببينمت ناراحت نشدم .

ديگه فراموشت كردم .

ديگه از شنيدن اسمت ، اضطراب ندارم .

ديگه از نديدنت ، احساس دلتنگي ندارم .

ديگه از نبودنت ، احساس گم كردن چيزي رو ندارم .

ديگه با بودنت ، خوشبختي رو احساس نميكنم .

ديگه با حرف زدنت ، ارامش رو احساس نميكنم .

ديگه با خنده هات ، شادي رو احساس نميكنم .

ديگه با نگاهت ، قشنگي اين دنيا رو احساس نميكنم .

ديگه فراموشت كردم .

وقتي كه هر روز توي گوشم ، اهنگ عشق ميخوندي . از ليلي و مجنون ، شيرين و فرهاد ميگفتي . باورم شده بود كه مجنون سرنوشت زندگي من ، تويي .

وقتي كه هر روز به هر بهانه اي براي ديدن من ، پيشم مي اومدي . باورم شده بود كه فرهاد قصه زندگي من ، تويي .

وقتي كه هر روز تو چشمهام نگاه ميكردي و با هديه هات ، مهربوني رو التماس ميكردي . باورم شده بود كه مجنون عشق زندگي من ، تويي .

ولي همش دورغ بود .

همش يه قصه پوچ بود .

وقتي فهميدم كه ديگه دير شده بود .

خيلي سخت بود ولي من طاقت اوردم . ثابت كردم كه ميتونم دوباره برگردم و خودم باشم . نه اوني كه تو ميخواستي و انتظار داشتي .

نگذاشتم هيچ كس (غريبه و اشنا ) گونه هاي خيسم رو ببينه .

نخواستم هيچ كس تسلاي خاطرم باشه و بهم دل داري بده .

نگذاشتم هيچ كس صداي شكستنم رو بشنوه .

جزء خودم ...........جزء خودم .

الان دوباره مثل قبل شدم .

همونطور سرزنده و شاد .

همون چيزي كه هميشه حسرتش رو ميخوردي و بهم گفته بودي .

فكر كردي وقتي كه بري من ميميرم و زندگي برام تيره و تار ميشه .

مثل خودت زانوي غم بقل ميكنم و توي اتاقم با مرور خاطرات ، حسرت روزهاي تمام شده رو ميخورم .

خيلي تعجب كردي ، وقتي كه ديدي اينطوري نشد .

قيافه ات اون موقعه ديدني بود .

وقتي كه فهميدي براي تولدم جشن گرفتم و باز هم مثل قبل مهموني دادم .

وقتي كه فهميدي روحيه ام رو از دست ندادم و هنوز دنيا رو با تمام قشنگي مال خودم ميدونم .

وقتي كه فهميدي تمام محاسبه هات غلط بوده و اين تو بودي كه اشتباه كردي و رفتي .

برگشت ديگه مفهومي نداره .

برگشت ديگه جايي نداره .

ديگه فراموشت كردم .

ديگه دوستت ندارم .

ديگه تصميم گرفته بودم که چيزی ننويسم ولی به خاطر يک دوست عزيز که برام خيلی عزيزه دوباره به وبلاگم سر زدم و نوشته هام رو وارد کردم . هر چند که زياد جالب نيست ولی از اينکه وقت ميگذاريد و بعضی وقتها هم نظر ميديد واقعا ممنونم . موفقيت تمام شما دوستان خوبم رو از تنها ياری دهنده اين دنيا خواستارم . 

/ 2 نظر / 11 بازدید
ehsan

درود دوسته عزيز.....منم يه همچی چيزی که گفتی واسم پيش اومده ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد.....بهترين راه اينه که واسه هميشه فراموشش کنی....ولی تنها چيزی که نبايد فراموش کنی درسهايی هست که از اين موضوع گرفتی...تا بعد...بدرود

نگاه منتظر

هيچ چيز برای هميشه فراموش نمي شود.خلقت انسان اين گونه است و هر خلقتی حکمتی نيز بدون شک دارد....هنر فراموش کردن نيست. اين بزرگترين خيانت به زندگی است که به قول کافکا زندکی را به کتاب خنده و فراموشی تيديل کنيم...من هم مثل تو ياد گرفتم شاد باشم و همه چيز را فراموش کنم ولی ای و ای کاش که هيچ گاه ياد نمی گرفتم...