خیلی سر و صدا میکرد .

باعث سلب ارامش شده بود . دلم می خواست خفه اش کنم .

یا حداقل با چسب دهنش رو ببندم .

خیلی با خودم کلاانجار رفتم . ولی نشد که نشد .

رفتم توی حیاط .

رو کردم بهش و خواستم دمپایی توی دستم رو به طرف اش پرت کنم .

که یکدفعه دیدم جوجه کوچولوی کلاغ روی زمین افتاده و مرده .

یه دنپایی هم  روی درخت گیر کرده .

از فکرم کلی خجالت کشیدم .

اخه کلاغ تفلک چه گناهی داره که صداش اینجوریه که بقیه فکر می کنند مزاحمت ایجاده کرده .

از اون روز به بعد کلاغها رو دوست دارم .مثل خیلی چیزهای دوست داشتنی این دنیا .

خیلی چیزها هستند که در نگاه اول مزاحم هستند ولی اگر دقت کنیم اینطوری نیستند .

/ 0 نظر / 6 بازدید